دم عیده و این یعنی جنب و جوش؛ یعنی ذوق تعطیلی؛ یعنی خرید، پیادهروهای پر از دستفروش؛ مردمی که گویا مجبور به خریدند؛ بچه مدرسهایهای خوشحال؛ … نمونههایی که این روزها میتونی خیلی راحت ببینی؛ فقط کافیه یه کم تو شهر بچرخی؛ … ولی برخلاف سالهای قبل دلم گرفته … اصلاً به عید ربط نداره! ناراحت خداحافظیام … تا 34 روز دیگه باید با تعداد زیادی دوست خوب خداحافظی کنم و دیگه مثل یک سال قبل، هر روز نبینمشون؛ سربازی تا 34 روز دیگه تمومه ولی من اصلاً تحمل این خداحافظی رو ندارم. البته میدونم این حس موقته و به جای جدید، شرکت جدید، همکارهای جدید زود عادت میکنم؛ ولی حسی که به اینها دارم فرق میکنم؛ شاید خیلی باتجربه نبودند و غالباً همسن و سال بودیم؛ ولی همین حسنشون بود. گویا تجربه با یه کم بدذاتی و بدجنسی قاطی میشه! نه اینکه این اولین خداحافظی زندگی بوده؛ نه اینکه آخرینش هم باشه … خیلی از دوستهای عزیزم ساکهاشون رو بستند و از این کشور رفتند؛ ولی من عادت ندارم. هر کدوم که رفتند کلی بغض کردم و کلی حالم گرفته شد؛ تو این مدت هم اصلاً پوست کلفت نشدم که حتی بدتر هم شدم! بعید هم میدونم که این بدعادتی من خوب شه! آخه فرقش با مرگ چیه!؟؟؟ دیگه هم رو ندیدن، دیگه با هم صبحانه و ناهار نخوردن، دیگه با هم جلسه نرفتن، دیگه … ؛ نوعی مرگه دیگه! ما در هر لحظه داریم خاطرهسازی میکنیم؛ تا روزی اینها بشه خاطرههای اطرافیان برای یاد کردن ما؛ حالا اون روز میتونه بعد از مرگ باشه، میتونه بعد از مهاجرت باشه، میتونه بعد از تغییر محل کار یا اسبابکشی باشه …
میخوام بزنم تو کوچه و خیابون، مردم رو ببینم، دستفروشها، جنسهای بنجل و رو دست مونده، مردم بهت زده! … شاید یادم بره که 34 روز دیگه یه اتفاق خوب با یه خداحافظی تلخ، خیلی تلخ گره میخوره … امیدوارم هیچ کدومشون یادشون نره که چه روزهای خوبی با هم داشتیم؛ و رابطهمون به یه شکل دیگه ادامه پیدا کنه، هر چند که میدونم این شعاره و همه درگیر زندگیاند و همه خلاصه میشیم تو یه پیج فیس بوک که گاهی با یه پیغام، با یه نوشته روی وال، یاد هم بیفتیم …
روزمرگیهای امروز، خاطرههای فردا
17 مارس 2011مسیر زندگی
10 مارس 2011 بعضی مواقع لازمه تو زندگی ترمز کنی؛ یه دقیقه از ماشین زندگیت پیاده شی و ببینی کجایی؛ کی هستی و کی شدی و کی میخوای بشی! به کجا داری میری؟ به چی میخواستی برسی، به چی رسیدی و این راهی که توش هستی آخرش کجاست؟ این کار رو نکردم؛ نمیدونستم ماشین زندگی خیلی سریع میره؛ میدونستما! ولی نه دیگه اینقدر … همهش ترسیدم جا بمونم؛ ولی الآن که فکر میکنم جوابی ندارم که از چی؟ برای چی؟ اون چیزی که داشت میرفت عمرم بود و چیزی که مونده … راستی چی مونده!؟ کلی تجربه، کلی خاطره خوب و یه کم خاطره بد، …، خیلی چیزها مونده؛ نباید ناشکری کرد … همهش رو دوست دارم؛ حتی موهای سپید روی شقیقهم رو … !عجله داشتم تو زندگی؛ خیلی هم از این عجله ناراضی نیستم؛ خیلی از داشته های الآنم برای همون عجله و تلاشه؛ ولی فکر میکنم بهتر این بود که تمرکز بیشتری رو خود زندگی داشتم؛ باید بیشتر حواسم رو جمع کنم؛ دیگه تو سنی نیستم که کاری رو انجام بدم و بعداً ازش شدیداً پشیمون بشم ، دیگه وقت سعی و خطا نیست، … فکر میکنم یکی از خلاءهام اینه که خودم رو نشناختم؛ باور کنید که بعضی وقتها کاری ازم سر میزنه که بعداً که بیشتر بهش فکر میکنم خودم هم تعجب میکنم! باید خیلی بیشتر رو خودم وقت بذارم؛ از خودم غافل شدم!
پینوشت: تو این چند وقت چند بار نوشتم؛ ولی منتشر نشده باقی مونده … شاید هم هیچ وقت منتشر نشه! کلاً نوشتن تو یه مکان ممنوعه سخته!
مردم بالاترینی
24 فوریه 2011جامعهشناسی علم خیلی پیچیدهایه؛ نمیشه مردم ساکن یک شهر یا یک کشور رو به خوبی شناخت، تحلیل و پیشبینی کرد. اوج ناتوانی جامعهشناسان در قبال جامعه ایران نمود پیدا میکنه! جماعت خیلی عجیب و غریب و به تأکید بسیار زیاد غیر قابل پیشبینی!!!
در عین پیچیدگی جامعهشناسی، تاریخ خیلی جالبه! خوندن اونچه بر سر گذشتگان اومده و تعمیق و تحلیل روی اون، میتونه دستآوردهای زیادی داشته باشه و گره خیلی از سؤالات و بررسیهای اجتماعی رو باز کنه.
خیلی چیزهای زیادی هست که جامعه ایران بلد نیست … در مورد هر کدومش میشه کتابها نوشت و رد پای اون رو تو مشکلات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و … پیدا کرد. بعضی از این ناهنجاریها و بداخلاقیها، ریشه بسیار طولانی داره و بعضیهاش هم مربوط به چند دههی اخیره.
حالا …. که چی! من نه تاریخ میدونم و نه جامعه شناسی! ولی میدونم که دارم تو جامعهای به شدت منفعل و به شدت معترض زندگی میکنم. مردمی که کنار من هستند (و حتی خود من!) یاد گرفتند که فقط اعتراض کنند، بدون اینکه راه حلی ارائه کنن؛ از تاریکی به ستوه آمدن ولی هیچ کس چراغی روشن نمیکنه! همیشه دنبال فرد و گروه و طیف و دستهای میگردیم تا دلایل مشکلاتمون رو به اونها وصل کنیم. من فکر میکنم که ریشه اصلی این بیتفاوتی در اینه که ما یاد نگرفتیم: “قطره قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود.” برای همین هم کار نکردن و سکون و رکود خودمون رو توجیه میکنیم. اگه به رانندگی تو ایران و رعایت نشدن قوانین معترضیم، خودمون هم قدمی برنمیداریم و مثل همه چراغ قرمز رد میکنیم، ورود ممنوع میریم، پشت فرمون موبایل حرف میزنیم و … . از تمیز نبودن کوچه و خیابون غر میزنیم، ولی خودمون هم تو خیابون آشغال میریزیم. و هزاران هزار بیتفاوتی دیگه … باید باور کنیم که ما هم جز این مردمیم! من فکر میکنم باید از خودمون شروع کنیم … این اینترنت و فیس بوک و شبکههای مجازی و کلاً فضای مجازی شده محل خودفریبی ما … باعث شده ما بیشتر شخصیت مجازی داشته باشیم تا حقیقی! باعث شده که ما خودمون رو پشت وبلاگمون، پشت آیدی یاهومون، پشت پروفایل فیسبوکمون، پشت نام کاربری بالاترینمون، پشت اجزاء مجازی قایم کنیم و شعار بدیم. باید از خونمون، کوچهمون، از خیابون و محل کار و خونواده و … شروع کنیم، باید بیشتر از اینکه بیآم فضای مجازی رو به لرزه در بیآریم، اینها رو تکون بدیم. اینها هستند که زندگی ما رو میسازند نه فیسبوک، نه گوگلتاک و اسکایپ و هزاران هزار چیز دیگه … بیآم تمرین کنیم که ما هم جزیی از یه کلیم و در ناتوانی این کل ما هم مقصریم. ایراد از ما هم هست که این مملکت لنگ میزنه … پس ما هم یه تکونی به خودمون بدیم. باور کنیم که از این بیتفاوت نشستنها هیچ اتفاقی نمیافته!
بچگی گم شده!
16 فوریه 2011 نمیدونم از دیروز چمه! دلم میخواد یه کم فراموش کنم چیام و کیام و چند سالمه و چند تا موی سفید دارم! دلم میخواست میرفتم توی پارک، سوار سرسره و الاکلنگ میشدم؛ دلم میخواست بیخیال و آزاد شکلک درمیآوردم؛ سر و صدا میکردم؛ جیغ میزدم؛ مثل بچهها میدویدم؛ آواز میخوندم؛ با دو پا، بالا و پایین میپریدم و دستهام رو تکون میدادم؛ دلم میخواست دستهام رو باز میکردم و هواپیما میشدم؛ دلم میخواست قایمموشک (یا قایم باشک!) بازی کنم، استپ هوایی! دلم میخواست وقتی از خیابون موفقیتآمیز رد شدم، جیغ بزنم و ذوق کنم؛ دلم میخواست که دلم دیده میشد … ولی! نشد! بچه که بودیم همهش فکر میکردیم که باید بزرگ شیم؛ این کار رو نکنیم؛ اونجا نریم؛ هی ترمز دستیمون رو کشیدیم تا … تا این شدیم! الآن هم برای اولین باره که خلا همچین حال و هوایی رو حس میکنم، شاید هم قبلاً بوده و من روش سرپوش گذاشتم … شاید هم باید یه روز دل رو به دریا بزنم و برم تو پارکی و دلم رو خالی کنم …
پینوشت: لطفاً نگید که چرا تو همچین حال و هوایی، رفتی سراغ دلت … شاید همین اتفاقهاست که دل ما رو هوایی کرده!
واقعاً همه چی آرومه!؟!؟!؟
15 فوریه 2011شبکههای تلویزیون داخلی رو که میبینی، اصلاً فکر میکنی دارن از یه کشور دیگه حرف میزنن! اصلاً انگار ایران یه جاییه که ما تا حالا پامون بهش نرسیده و ابداً ازش خبر نداریم! “همه چی آرومه! همه راضیاند! ارزونی بیداد میکنه! تا پایان هفته همه خونهدار میشن!” فکر میکنم از بس هم دروغ گفتند، کمکم داره باورشون میشه که این چیزهایی که میگن قابل باوره! هر روز وقیحانهتر خبر میدن! جالب بود؛ یه روز تو اخبار میگفت: ایرانیها قدرتمندانه فیسبوک رو مجبور به عقبشینی کردند! (در مورد استفاده نیروی دریایی امریکا از واژهای مجعول به جای خلیج فارس!) اصلاً به روی خودش هم نیآورد که فیس بوک از خرداد 88 فیلتره و اگه هم کسی دسترسی داره، با استفاده از ابزارهای غیرقانونیه! از دیروز هم تو اخبار داره بر طبل “هیچ اتفاقی نیفتاده!” میکوبه و با مردم همیشه درصحنه مصاحبه میکنه و هی تو دهنی میزنه! فقط من برام سؤال پیش اومده! حالا که همه چی آرومه و همه دشمنان شکست خوردند و همهشون به خاک سیاه نشستند، چرا این وردپرس بیچاره فیلتره! چرا مردم داخل ایران نمیتونند به جیمیل دسترسی داشته باشند!؟ چرا خیلی از شبکههای ماهوارهای قطعه؟!؟! چرا سرعت اینترنت پایینه!؟!؟! فکر کنم اینها هم کار این دشمنان قسم خورده است که هر چی میکشیم از اونهاست!
نغمههای زندگی
31 ژانویه 2011هر کسی ته دلش قصه و غصههایی داره که غالباً موندنی هم هستند؛ گاهی فراموش میشن و گاهی به موزیک متن زندگی تبدیل میشن. فردی که پدرش رو در کودکی از دست داده، همیشه نغمه غمانگیز این اتفاق براش وجود داره؛ کسی که تو کودکیش از فقر رنج برده، همیشه اون کمبودها و عقدهها تو ذهنش هست و اتفاقهایی، میتونه باعث شه که اون خاطرات بد براش زنده شه. حالت مثبتش هم هست؛ پدری که در سالگرد تولد فرزندش یاد خاطرات شیرین به دنیا اومدن اون میفته و کلی ذوق میکنه؛ خود من! همیشه که نتایج کنکور سراسری اعلام میشه روزهای شیرین تابستون 80 به یادم میآد و اون لذتها و لحظات شادی تداعی میشه! تمام این نغمههای شاد و غمانگیز زندگی به یه تلنگر احتیاج داره، تا نواخته بشن و صداشون صحنه زندگی رو پر کنه. نمیدونم نغمههای غمانگیز همه اینجوریه یا فقط برای منه که درمون نداره! با اینکه یه دلگیری و غم خاصی توشونه، یه جوری شده که باهاشون دارم حال میکنم؛ میگم حالا که اینها دست از سر ما برنمیدارن، بذار باهاشون خودم رو لوس کنیم! تکراری شدنشون هم از حس و حالش کم نمیکنه؛ مثلاً یه ایمیل ساده میتونه من رو یاد یکیشون بندازه؛ یه ایمیل ساده با این عنوان: “خواهر داشتن، افراد رو شادتر و امیدوارتر میکنه.” یادت میفته که چی نداری؛ یادت میفته که چه زمانهای زیادی بوده که جای خالیش رو حس کردی؛ جای خالیای که هیچ کس و هیچ جوری نتونست پرش کنه!
تغییر
23 ژانویه 2011بعضی موقعهاست که آدم بیتفاوت میشه، به انفعال میرسه! دیگه میگه فایده نداره؛ برای چی تلاش کنم؛ برای چی حرف بزنم؛ برای چی بیآم و وبلاگ بنویسم؛ اینجاهاست که منفعل میشی و تن به روزمرگی میسپاری! اینجاهاست که بیخیال میشی و میگی … همه! اصلاً این چه آرمان مزخرفیه که افتاده تو کله تو که بخوای بحث کردن و فکر کردن و خیلی چیزهای خوب دیگه رو بین اطرافیانت گسترش بدی! خیلی خوش خیالی! فکر کردی آدمهایی که 20-30 سال یا حتی بیشتر، با یه فکری، یا با یه روشی، زندگی کردند میآن و بیطرفانه خودشون رو نقد کنند! نه بابا! تو مملکتی زندگی میکنی که فعل رو با فاعل میسنجند؛ کاری رو که خودشون میکنند رو اگه تو انجام بدی، مؤاخذهات میکنند ولی روشون میشه و همون کار رو خودشون انجام میدن! این وقتهاست که میگن به جای اینکه سعی کنی دنیا رو، کشورت رو، … یا حتی خانوادهات رو عوض کنی، بهتر تلاش کنی خودت رو تغییر بدی تا بتونی بهتر با این آدمها ارتباط برقرار کنی! یا شاید حتی یاد بگیری که با این آدمها رابطهت رو راحتتر قطع کنی!
چته!؟!؟
2 ژانویه 2011کی میدونه ته ته دلت چه خبره!؟! کی میدونه تو هر نگاهت چی میگذره؟! کی میدونه به چی، به کی و اصلاً چرا فکر میکنی؟ اصلاً کی میدونه حالت خوبه یا بده!؟! نغمههای غمانگیز زندگیت رو کی میتونه گوش کنه!؟! اصلاً کسی هست که بتونه نغمههای زندگیت رو بشنوه و بفهمه چته!؟ فرضاً کسی هم باشه و بخواد که بشنوه و بفهمه؛ مگه میتونه؟ مگه میشه؟ من که فکر نمیکنم … آخه خود من هم نتونستم خیلی خوب بفهمم؛ آخه مگه از من به تو نزدیکتر کسی هست؟! من هم نتونستم بدونم چرا این جوری شدی؟ چرا اینقدر به هم ریختی؟ چرا اصلاً اینقدر فکر میکنی؟ فکر میکنی لازم باشه؟! فکر میکنی “زندگی هیچ شکلش ارزش این همه سخت گرفتن رو داره”؟! ببین … حتی من هم نمیفهممت … من هم میگم سخت میگیری! حالا باور کن که نمیشه فهمید! بقیه هم نمیتونند! میخوان ولی نمیشه! برای همین بهت میگم ازشون خرده نگیر …
حصار
29 دسامبر 2010دوست عزیزی مطلب کوتاهی رو از کتاب دوستی با خدا برام فرستاده بود؛ تو این نوشته نویسنده دعوت کرده بود که فارغ از ذهنیت دیگران از خودتون، زندگی کنید! دیگران اگر شما رو “خوب” میپندارند، دوست دارند با اون برای شما حصاری ایجاد کنند تا مطابق توقعات اونها زندگی کنید! تصور اونها میشه خط راهنمای شما که شما رو به سمت دلخواهشون سوق بده! حتی فارغ از ذهنیت سیاه و سفید یا بد و خوب، توقعات بقیه خیلی مواقع باعث میشه ما یه جور دیگه تصمیم بگیریم؛ دوست داریم بقیه ما رو مهموننواز بدونند؛ در عین مریضی و خستگی و هزار دردسر دیگه دعوتشون میکنیم و سعی میکنیم به بهترین شکل ممکن ازشون پذیرایی کنیم. اگه بقیه ما رو اهل علم و دانش میدونند؛ برخلاف مصلحتمون و برخلاف شرایط مالی و برخلاف میلمون، تصمیم به ادامه تحصیل میگیریم. حتی اگه برداشتشون مطابق میل ما نباشه، یا با واقعیت وجودی ما سازگار نباشه، سعی میکنیم اون رو حفظ کنیم! خلاصه بگم خودمون نیستیم؛ نقش بازی میکنیم؛ نقشی که عرف یا ذهنیت اطرافیان یا توقع اونها از ما برامون نوشته! آخرشهم میبینیم این همه سختی و مشقتی که کشیدیم، این همه روی خواستههامون پا گذاشتنها، این همه خود رو ندیدنها آخرش هم به عنوان وظیفهمون در نظر گرفته شده! اونی که این حصارها رو شکسته، با آرامش بیشتری زندگی کرده چون خودش شده! ترسم از اینه که تو زندگی صرفاً یه بازیگر باشم؛ بازیگری که مو به مو فیلمنامهای که دستش دادند رو اجرا میکنه بی هیچ خلاقیت یا حرکت و دیالوگ اضافهای! ترجیح میدم یه چند پله برم بالاتر و فیلمنامهنویسی باشم که نه تنها فیلمنامه زندگی خودم رو مینویسم،بلکه کاری کنم اونجاهایی که بازیگری غیر از خودم هم به صحنه میآد، مجبور شه دیالوگهای من رو بگه و مطابق سناریوی من بازی کنه!
یک سال گذشت …
22 دسامبر 2010اول دی سال گذشته استارتش خورد؛ روز شمار معکوس برای یه پایان … که خودش میشه یه آغاز … که خودش میشه یه کارت که وقتی میدن دستت یعنی آزادی؛میتونی بری، میتونی بری و برگردی، میتونی هر جا خواستی کار کنی، میتونی معامله کنی، … میتونی با قید و بند کمتری زندگی کنی! همین! به هر حال 365 روزش گذشت و 120 تاش موند … چند روزه ذهنم شده فلش بک سرخود! هر چیزی میشه یه نشونه! یه سر نخ تا من رو ببره تو اون روزها؛ همش تو حال و هوای زمانی پارسال سیر میکنم؛ چه حسی داشتم؛ چقدر سعی میکردم خوددار باشم تا بقیه نفهمند که تو دلم چی میگذره؛ راستی! کی میدونه یا کی میتونه بفهمه تو دل آدم چی میگذره!؟! اصلاً مگه میشه گفت، اصلاً مگه میشه نوشت، … فکر نمیکنم! فکر نمیکنم اگه ساعتها حرف بزنم، اگه صفحههای زیادی رو سیاه کنم، اگه … بتونم بگم که چه دیگ جوشانی اون ته ته دلم بود! اصلاً یه دلشوره متفاوت … یه ابهام … یه علامت سؤال … یه جوری که هیچ وقت نبودم! هر کاری هم میکنم که سرنخهایی که من رو میرسونه به اون روزها و پارسال رو برام تداعی میکنند، نبینم، نمیشه! نمیشه! خیلی از دور و بریها با توجه به شرایط، میگن خیلی بیمورد درباره اون روزها گله میکنی! نمیدونم … شاید اونها حق داشته باشند؛ ولی برای من روزهای آموزشی خیلی ضربه روحی بود؛ جوری که فکر میکنم باعث شد من یه جورهایی فرق کنم … دیگه عادل سابق نباشم … یه تغییر شکل دائم دادم؛ مثل قطعهای که تغییر شکل پلاستیک میده! حالا هم … حالا هم هستم … آروم و شاد و طبق معمول امیدوار …
نوشته شده توسط عادل